انهدام دارالسلام شريرانه و براي اسلام فقداني عظيم بود1 و با اين همه به هيچ روي ضربت مرگباري بر فرهنگ عربي بهشمار نميرفت. چون فرمانروايان مغول در ايام صلح هم عظمت خود را مانند زمان جنگ نشان دادند. تساهل ديني و همين وحشتي كه ايجاد كردند سبب شد تا در آسيا امنيت چشمگيري پديد آيد. اين صلح مغولي بود كه به اين همه جهانگردان مسيحي، مسلمان و چيني امكان داد تا در سراسر آسيا به سفرهاي دور و دراز اقدام كنند. در هيچ دورهاي تا همين اواخر، ارتباط ميان چين و اروپاي غربي چنين مستمر، و در مجموع تا اين حد امن نبود.
نشانهٴ ديگري از علاقهٴ مغول به علم تكوين سازمانهاي علمي مراغه و خانبالغ است.
در 1261، فرنگان از قسطنطنيه رانده شدند، و سلسلهٴ پالئولوگوس تاج و تخت امپراتوري را به دست آورد. در همان سال بِلاي چهارم2 پادشاه مجارستان توانست حملهٴ دوم مغول را دفع كند.
در 1266، با مرگ مانفرد تكوين شعر در سيسيل به فرجام ناخوشايندي رسيد، ولي اين امر با تولد دانته آليگيري3 در 1265، تا حدي جبران شد، و او بعدها، توسكاني يعني يكي ديگر از گويشهاي ايتاليايي را به بالاترين حد اعتلا رساند و كمك كرد تا رفته رفته به صورت يكي از بزرگترين زبانهاي دنيا درآيد.
با افتادن قلمرو تولوز به دست پادشاه فرانسه در 1217، وحدت فرانسه تسريع شد. از سوي ديگر، سلطهٴ فرانسه بر سيسيل در 1282، در
جنگ نيايش شامگاهي سيسيل در پالرمو، به صورت خونيني پايان يافت. شارل آنژويي از كشورش اخراج شد، ولي در ناپل به حكومتش ادامه داد، و خود را شاه سيسيل خواند. تاج و تخت واقعي سيسيل به شاه آراگون تعلق يافت.4
سرانجام، جنگ طولاني ميان جنوا و ونيز به زيان دومي تمام شد. در 1289، ناوگان ونيز در نزديكي كورزولا از جزاير ساحلي دالماسيا از جنوا شكست خورد. براي ونيز، كه رشد عظيم آن، قرنها، ادامه يافت اين واقعه مهلك نبود؛ ولي بدان سبب از آن ياد كردم كه دوچه و ماركوپولو در ميان اسيران ونيزي بودند! در ايام اسارت به دست مردم جنوا بود كه ماركوپولو شرح ماجراهاي خارقالعادهاش را تقرير كرد.
پس از مرگ سن لويي در 1270، فيليپ سوم ملقب به جسور و فيليپ چهارم، ملقب به خوب، پادشاه فرانسه شدند. هنري سوم تا 1272، و سپس ادوارد اول شاه انگليس شدند.